حالم خوب است ملالی نیست جز گم شدن خیالی دور که مردمان به ان شادمانی بی سبب می گویند
هر وقت به این جمله فکر میکنم خیالی دور را مجسم میکنم و شادمانی بی سبب را...
راستش نه خیالی دور را میابم نه شادمانی بی سبب را...
خیال دور را مردمانی که به من شادمانی بی سبب را نشان داده بودند از من ربودند و من را با ارزوی
رسیدن به خیالی دور ودیدن دوباره شادمانی بی سبب به حال خود رها کردند...
راه برای من شد بی خیالی وشادمانی برای من شد ارزویی محال...
ارزو را دور انداختم و خود را بدست جریان سپردم جریان مرا با خود میبرد به کجا نمی دانم اما انقدر به
سنگها و سختیهای این رود خانه روان بر خورد کردم که که بیهوش و بی جانم و چشمانم بسته شده اند
هیچ نمیبینم نه زیبایی ها را نه زشتیها را...
خودم را، حسم را، ارزوهایم را، عشقهایم را و نفرتهایم را همه
رابه جریان سپرده ام و هیچ نمی دانم ...
از این هیچ بودن ها و از این بی خیالی طی کردن ها و از این زندانی بودن ها و از این گم کردنها و سر
گیجه های تکراری ... نمیدانم ... سخت و سرد شده ام... نم دانم... واقعا نمی دانم...
خسته ام و اشفته ...
نمی دانم...
|
+| نوشته شده توسط
نگار در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
|