تبليغاتX
ویرانه
 کودک درون
من به تو می اندیشم به تو که بخش کوچکی در منی اما بزرگترین دردها را در تو پنهان کرده ام به تو  می اندیشم تو که همه زندگیم را سرشار از شادی میکنی و من بی توجه به بودنت و بی توجه به زنده بودنت خاک سرد بروی تو میریزم و تو زنده زنده در گور شده ای و هیچ از من نخواستی جز شادی و لذت بردن خودم از خودم

من به تو می اندیشم تو که با بودنت من سرشار از انرژی و شور و هیجان و شادیم و من بی توجه به انچه که هستی و می خواهی که باشم تو را مدفون کرده ام در زیر همه قضاوت ها در زیر خروارها حرف ناگفته در زیر انچه که به من تحمیل شده و باورهایی که بی دلیل با خود حمل میکنم ...

من تو را گم کرده ام ای کودک بی ازار ای کودک شاد و مهربان، من تو را گم کرده ام کودکم .

|+| نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390  |
 همراه
کیست که مرا یاری دهد؟؟؟

کیست که مرا تو این دنیای پوچ و پر از تزویر و ریا یاری دهد و دستی از مهر براورد تا دنیایی بسازیم عاری از غم و سر شار از شادی...

تو کشوری که مردمانش حتی بین امامها و پیشواهاشونم فرق میذارن و پارتی بازی میکنند و واسه یکی ۱۰ روز قبل از مرگش شروع میکنن به عزا داری و تا ۲ ماه بعد از مرگش رو عزا دارند و واسه یکی غروب روز مرگش رو جشن میگیرن و پای کوبی میکنن که خوب شد مرد و  جانشینی به پسرش رسید واسه یکی ۳ رو جشن میلاد میگیرند، واسه یکی دیگه چون تو ماه مرگ جدش به دنیا اومده حتی حاضر نیستن یک لبخند بزنن. مردمی که روایات و احادیث امامهاشون رو تفسیر به رای میکنند و به جای پرداختن به اصل چسبیدن به اسب ... جمله اگه دین نداری ازاده باش رو زیر پا له میکنند و واسه غم بی ابی و بریده شدن سر و تیر خوردن امامشون قمه به سر میزنند و هی برای هم غذای نذری میپزند از هم دلی و اینکه ما میخواهیم در غم او شریک باشیم داد سخن میرانند(او را چه نیاز به هم دردی تو، تو برو خود را باش)...

مردمانی که خود زیر فشارو ظلم و جورند و در حسرت ازادی مانده اند مردمانی که همیشه اسیر باید نباید های من در اوردی خودشونند و مدام در پی قضاوت رفتارهای دیگرانند. در میان این مردم زیستن نه تنها سخت و عذاب اور است بلکه تمام انرژی تو را میگیرد و تو همچون یک سنگ شده و به ته مردابی که این جامعه برایت ساخته است خواهی رفت ...

از مردمانی که در روی تو مجیزت را میگویند و پشت سرت نقشه مرگت را میکشند بیزارم از مردمانی که شادیهایشان را گم کرده اند در دسته های عزاداری در پی شادی میگردند بیزارم متنفرم از مردمانی که به سهم یارانه خود قانع اندو راضین به این تورم سرسام اور متنفرم از مردمانی که برای حسین اشک میریزند و از ازادگی او بی بهره اند بیزارم از همه انهایی که مثل منند و و برای همه انهایی که مثل من خواهند شد نگرانم...

 

|+| نوشته شده توسط نگار در دوشنبه چهاردهم آذر 1390  |
 تازه های قدیمی
چند وقت پیش به مریممون(زن داداشم) قول دادم این بار پست جدیدم از شادی بنویسم از میل به زندگی از امید از شور و نشاط انرژی مثبت واسه همین چند وقتی ننوشتم تا شاید حسم عوض شه و بتونم به قولم عمل کنم اما هر چی گذشت دیدم نه تنها انرژی مثبتی ندارم بلکه کلا دارم تخلیه انرژی میشم یه شب یکی ازم پرسید فلانی حالت چطوره همه چی ارومه شما خیلی خوشحالی؟؟؟ یهو به خودم اومدم دیدم وای که چقدر اوضاعم خرابه هر چی گشتم تا شاید بتونم یه حال خوش یا یه ارامش کوچولو پیدا کنم تا بتونم ابرو داری کنم و بگم اره خوبم و اره همه چی روبراه دیدم شاید بشه به اون دروغ گفت اما خودم چی به خودم که نمیتونم دروغ بگم واسه همین گفتم نه اوضاع اصلا خوب نیست اما یه چیز خوب هست اونم سپاس گذاری من از اونی که هوام رو داره و حتما تغییر خواهد داد این وضع رو پس خدا رو شکر اشک تو چشام پر شد حسابی از این وضع شوکه شدم انگار سالها بود کسی حالم رو نپرسیده بود انگار حتی خودمم نمی خواستم به حالم فکر کنم از اون شب تا حالا همش دارم حالم رو از خودم میپرسم و راستش تنها چیزی که میبینم از خودم یه حس و حال قدیمی که هر چند در درونم از قبل بوده اما انگار حضورشون تازه است انگار سالهای زیادی که مدفون شده بودند و کسی سراغی ازشون نگرفته بود حالا چند وقتی که دوباره بالا زند دوباره گریه های بی دلیل دوباره بی خوابی های شبانه دوباره حس خوب رفتن به ارامگاه و سر قبر این و اون نشستن و حرف زدن با مرده هایی که سالهاست از رفتنشون میگذره دوباره اه کشیدنهای مکرر دوباره ....

از افسردگی متنفرم از قرص اعصاب و ارام بخش های شیمیایی بیزارم از اینکه تنها پزی که میتونم تو جمع ها بدم این باشه که قرص اعصاب میخورم و پیش فلان روان پزشک معروف میرم حالم بهم میخوره...

از اینکه نتونستم از شادی بنویسم و سر قولم بمونم خیلی ناراحتم اما از اینکه میدونم که ناراحتم و از اینکه هنوز خدا را شکر میکنم اروم میشم...

شاید به قول رضا(همسرم) یه روزیم تو کوچه ما عروسی بشه خدا رو چه دیدی!!!

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر  

                                         کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

                                        گفت انچه یافت می نشود انم ارزوست

خدایا شکرت

 

|+| نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و یکم آبان 1390  |
 شادمانی بی سبب
حالم خوب است ملالی نیست جز گم شدن خیالی دور که مردمان به ان شادمانی بی سبب می گویند

هر وقت به این جمله فکر میکنم خیالی دور را مجسم میکنم و شادمانی بی سبب را...

راستش نه خیالی دور را میابم نه شادمانی بی سبب را...

خیال دور را مردمانی که به من شادمانی بی سبب را نشان داده بودند از من ربودند و من را با ارزوی

رسیدن به خیالی دور ودیدن دوباره شادمانی بی سبب به حال خود رها کردند...

راه برای من شد بی خیالی وشادمانی برای من شد ارزویی محال... 

ارزو را دور انداختم و خود را بدست جریان سپردم جریان مرا با خود میبرد به کجا نمی دانم اما انقدر به

سنگها و سختیهای این رود خانه روان بر خورد کردم که که بیهوش و بی جانم و چشمانم بسته شده اند

هیچ نمیبینم نه زیبایی ها را نه زشتیها را...

 خودم را، حسم را، ارزوهایم را، عشقهایم را و نفرتهایم را همه

 رابه جریان سپرده ام و هیچ نمی دانم ...

از این هیچ بودن ها و از این بی خیالی طی کردن ها و از این زندانی بودن ها و از این گم کردنها و سر

گیجه های تکراری ... نمیدانم ... سخت و سرد شده ام... نم دانم... واقعا نمی دانم...

خسته ام و اشفته ...

نمی دانم...

|+| نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390  |
 
خواستن همیشه توانستن نیست... گاهی داغ بزرگی است که تا ابد بر دل انسان می ماند...

پس نخواه... خواستن تو را راکد میکند خواستن مرگ به همراه دارد و از جریان می اندازدت مرداب میشوی . هیچ ارزویی نکن هیچ نخواه و تنها پیش برو پیش برو...

در مسیر که باشی انچه شایسته توست به تو داده میشود نه انچه ارزو داری ارزوهای تو کوچکند و تو را متوقف میکنند بگذار جریان تو را با خود ببرد و به سمت مقصد نا معلوم حرکت دهد...

در جریان که باشی همه انچه که باید باشی و داشته باشی ار ان توست

تاریکی سالهایت محو میشود زنده میشوی و به انچه که شایسته توست خواهی رسید...

به پیش روی ادامه بده به پیش روی ادامه بده...

|+| نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390  |
 
ساعت ۰۰:۴۵است سالها گذشته از ان روزهایی که متن های عاشقانه می نوشتم که سلام هایش به وسعت عشق بودند وزیبایی اسمان ورنگارنگی بال پروانه ها دیگر در در نوشته هایم خبری از غم تنهایی وهجران یارو بی وفایی معشوق و غصه بی کسی نیست هر چه هست نگاه هست وکسب اگاهی هر چه هست قدرت عشق و پذیرش همه ترسها و ناکامی هاست هرچه هست تجربه هست وپیش رفتن بسوی حس شفقت و رسیدن به نوعی نگاه جدید و کسب مهارتهای لازم برای برقراری ارتباط صحیح هر چه هست همان هاییست که در بود و نبودش ذره ای از شکر گذاریم نمی کاهد و من رو از راهم جدا نمی کند

حالا زندگی دارم مثل همه زندگی های عادی دارای مشکلاتی هست اما خوب خدارو شکر راه حل های مشکلات رو هم در کنارشون داریم زندگی دارم پر از کوله بار تجربه پر از نوع نگاه که حاصل همه اون بالا پایین هاییست که تو این چند سال دچارشون بودم زندگی دارم پر از ازادی و حس دستیابی به راه نه هدف بلکه به راه خدا رو شکر.

حس مادری را تجربه میکنم و پرم از عشق به فرزندم پر از نگرانیهای مادرانه پرم از شعرها و قصه های کودکانه خدا را شکر هم غم هست هم شادی و هم خدا رو شکر درک بالا و پایین زندگی درک شب و روز و این ها رو گاهی با شادی و حتی گاهی با حسرت می گذرانم گاهی شاعرم گاهی در گفتن جملات ساده لکنت دارم گاهی میخندم گاهی اشک چشمانم خشک نمی شود گاهی عصبانی و گاهی ارام ترین موجود روی زمینم و میدانم که خدا را شکر من این هستم و میدانم که اگر اینها  هستم پس هستم گاهی لباس میشورم و گاهی غذا میپزم با عشق و گاهی خانه ام را گر میگیرد اما عشق همچنان میدرخشد. میهمانی میدهم با میوه بی میوه با غذاهای زیاد و رنگارنگ و گاهی با نون و پنیر و هندوانه و خدا را شکر از میهمانیهایم لذت میبرم به میهمانی میروم با لباس نو با لباس کهنه و خدا را شکر شاد میروم و شاد باز میگردم و من میدانم اینها هستم و چون هستم پس هستم گاهی پول ندارم یک ادامس بخرم گاهی به رستورانهای گران قیمت میروم گاهی به مسجد میروم و قران به سر میگیرم و گاهی تا حد مرگ مینوشم و میرقصم و خدارا شکر با تمام اینها من هستم و چون اینها هستم پس هستم و در هر لحظه اش شکر میگویم انکه را که این هستی را به من ارزانی داشته و من را این من من را هدایت میکندبه سوی خود خودش .

من با شستن یک بشقاب زندگی میکنم و شاید با خوردن یک هسته انگور بمیرم واین زندگی من است و پیش خواهم رفت به سمت هست و بود و کمال بیشتر و پذیرش هر انچه که هست و نیست و بود و نبود

و من خوشحالم و حالم خوب است خدا را شکر

 

|+| نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیستم شهریور 1390  |
 سلام
جوشش رفت و ویرانه ای ماند از آنهمه که ساخته

بودم

و این ویرانه من است که ارامشم را گرفته...

دوباره آبادش میکنم این بار تنها انشاا...

|+| نوشته شده توسط نگار در دوشنبه هفدهم مرداد 1390  |
 
 
بالا